یه لحظه چشاتو ببند و تصور کن
یکی هست که خیلی دوسش داری ، حتی تک تک نفسهات به خاطر اونه...
توی خلوتت که هستی میخوای خاطره هاشو همیشه زنده و تازه نگه داری
بهش که فکر میکنی زمزمه هاشو توی گوش هات میشنوی
داره بهت میگه دوست داره ، داره بهت میگه همیشه همه جا باهات هس داره بهت میگه ...
گونه هات سرخ سرخ میشه انگار آتیش گرفتن اما دستات یخه یخه
اونوقت احساس میکنی دیگه پاهات رو زمین نیس
اونوقت احساس میکنی حتی کلاغ سر تیر برق هم قشنگ میخونه!!!
اونوقت احساس میکنی برای خندیدن بهانه ای لازم نداری
اونوقت احساس میکنی زندگی به همه بدیها و خوبیهاش می ارزه
اونوقت احساس میکنی عاشقی
اونوقت احساس میکنی که خوشبختی
اونوقت احساس میکنی که خوشبختی
اونوقت احساس میکنی که خوشبختی
من اینجوری بود که فهمیدم که چقدر دختر خوشبختی ام همون وقتی که زمزمه های علی عزیزم و تو تک تک لحظه های زندگیم شنیدم و با صدای اون هر لحظه به خاطر خوشبختیم سجده شکر کردم...
دوستت دارم.تنهام نذار.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:38  توسط مهشید
|
همه جا تاریکاست
نمی بینم که چه مینویسم
اما میدانم که چه می خواهم بنویسم
از تو مینویسم/ از نگاه تو/ از حرفهایت/ از حضورت/از...
برای تو می نویسم/ برای چشمهایت/ برای لب هایت/ برای...
به تو می اندیشم/ به تو تقدیم می کنم/ به تو سلام می کنم
حیاط عاشقی امشب چقدر خلوط است
هیچ رهگذری عبور نمی کند/صدای گریه و زمزمه نمی آید
امشب عاشقی غریب است.
آرام در حیاط عاشقی قدم می زنم.
دوست دارم همین جا نوشته ام را تمام کنم
دوباره احساس می کنم که کلمات دیگر
هیچ تاب و توانی برای احساسات من ندارند
و من هم به آنها بی اعتماد شده ام
من دیگر عکسی برای نوشته ام نمی گذارم
فقط امشب
چون می خواهم از نوشته ام بفهمی
درک کنی... دردم را/تنهاییم را...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:37  توسط مهشید
|
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: “مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
برات 10 تا
میفرستم
9 تا طبیعی 
1عدد مصنوعی 
تا وقتی که آخرین گل خشك بشه
دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:33  توسط مهشید
|



می دهد سلام
باز باد خوش خبر ، بهار شکفته رامی دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا ، جامهایشان
می زند به جام ، باز ابر باردار
خیمه می زند به روی بام ، باز بر شگون مجلس بهار
بید می پراکند به رقص صوفیانه اش ، گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف
با گذار آبهای رام ، روز می رسد
روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرور سال نو ، سال نو سلام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:20  توسط مهشید
|
قو را ﺑﻨﮕﺮ. آرام است و در خود غرق است. ببينيد حتي در آبي كه جاﻳﮕاه ﻫﻤﻴﺷﮕﯽ اوست فرو نمي رود با آن يكي نمي شود , بلكه فقط در سطح آن قرار مي ﮔيرد.
- راست مي ﮔويي . ﭼرا ﭼنين است؟
- به زيبايي خود دلخوش است , در روياهاي خود غرق است . براي او دنياي وسيع رويا جاي نياز به عواطف را ﮔرفته است .
- آيا رضايت رويا جاي ﺗﭙﺶ هاي هيجاني عشق را مي ﮔيرد؟
- فكر نمي كنم بتوان ﭼيزي را جاينشين عشق نمود.
- ﭘس ﭼرا او به دنياي رويايي خود ﭘناه برده؟
- ﭼون جاي امني ست , خطري تهديدش نمي كند . نه بي وفايي , نه دﻟﺷﻜﺴﺗﮕﯽ , نه مرﮒ يا دلسردي . او به دلخواه خود عشق مي آفريند و همان جوري ادامه مي دهد كه دلخواه اوست.
- زندﮔيش دﻟﭙﺬير نيست؟
- نه , اما قو اين را درك نمي كند . او دنياي دﻳﮕري نمي شناسد.
- ﭘس نمي توان نزديكش شد.
- بله. اين سردي و دوري حصار اوست , حصاري از جنس بلور كه بسياري نام وقار يا معصوميت به آن مي دهند. اما وقار و معصوميت وقتي معنا دارد كه ﻧﮕﻪ دارندهْ ﺗﭙشي از دل و جهشي از عشق باشد .
- حال كه دقت مي كنم , حرفت را در مي يابم. قو نه به خورشيد ﭼشم مي دوزد , نه به دنبال ماه مي ﮔردد , نه ستاره را مي بيند و نه دنبال ﭘروانه مي كند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:19  توسط مهشید
|
قاصدک
قاصدک غم دارم غم آوارگي و دربدري غم تنهائي و خونين جگري
قاصدک واي به من همه از خويش مرا مي رانندهمه ديوانه و ديوانه
ترم مي خوانند مادر من غمهاست مهد و گهواره ي من ماتم هاست قاصدک دريابم روح من عصيان زده و طوفانيست آسمان نگهم بارانيست
قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگيني عالم دارم قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست افق تيره ي او نا پيداست قاصدک ديگر از اين پس
منم و تنهائي وبه تنهاي خود در هوس عيسايي وبه عيسايي خود منتظر
معجزه اي غوغايي.
قاصدک زشتم من زشت چون چهره ي سنگ خارا زشت مانند زات دنيا
قاصدک حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني که در آن پستي نيست
پستي و مستي و بدمستي نيست مي گريزم به جهاني که مرا نا پيداست
شايد آن نيز فقط يک روياست.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط مهشید
|
بدون تو اين زندگي را نميخواهم ، بعد از تو عاشقي را بي معنا مي دانم!
گفته بودم كه تو اولين و آخريني ، اي سرآغازم من پايان را نميخواهم!
مي داني كه چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش كه يك دنيا دوستت دارم!
اين حرفهايم شعار نيست ، دل مي گويد و من نيز حرف دلم را مينويسم!
بدون تو اين دنيا را نميخواهم اي دنياي من!
حالا كه آمدي و مرا عاشق خودت كردي ، رهايم نكن!
حالا كه اين قلب مرا از عشقت شعله ور كردي ، آب سرد بر روي آن نريز و مرا
نااميد به فرداهايم نكن!
بدون تو اين زندگي را نميخواهم ، باور داشته باش كه جز تو كسي را نميخواهم!
تو را ميخواهم و آن دستان مهربانت ، در كنار تو بودن را ميخواهم و نگاه به آن چشمان زيبايت ، جدايي و نفرت را نميخواهم!
بدون تو شوقي براي نفس كشيدن ندارم ، تو همنفس مني ، بي تو حسي براي تنها نفس كشيدن ندارم!
ستاره هاي آسمان شاهد دو چشم خيسم هستند ، دو چشمي كه از دلتنگي تو لحظه به لحظه خيس است ! بدون تو ستاره هاي آسمان بايد به عزاي چشمانم بنشينند!
بدون تو زيبايي هاي اين دنيا را نميخواهم ، دريا و نم نم باران را نميخواهم !
دريا را ميخواهم آن لحظه كه تو در كنارم باشي و دستت درون دستهايم باشد!
باران را آن لحظه ميخواهم كه هر دو با هم خيس خيس بدون هيچ چتر و سرپناهي زير آن قدم بزنيم! بدون تو اين زندگي را نميخواهم ، باورش سخت است اما ..........
من تنها تو را ميخواهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:29  توسط مهشید
|
خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست ليلی را بسازد. از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد
ساليانی است که ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمدعاشق می شود
ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان
خدا گفت : به دنيايتان می آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است : عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پيش من می آورد. کمندم را بگيريد
و ليلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت : عشق فرصت گفت و گو است. گفت و گو با من
با من گفت و گو کنيد
و ليلی تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و ليلی مشتی نور شد دردستان خداوند

دلم برای کسی تنگ است
کسی که مهربانی چشمانش بسان زلال جویباران وصفای دلش را بسان
قرص نان میان همه قسمت می کرد
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم ؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛
کسی که زندگانی من است
كسی كه دوستش دارم
عاشقانه
همیشه
تا ابــــــــد ؛
تا خود خداونــــد!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط مهشید
|

من و درگير خودت کن تا جهانم زيرو رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو ميرم
من و درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه من پر تصوير تو ميشه
با من غريبگي نکن با من که درگير توام
چشمات و از من بر ندار من مات تصوير توام
تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه دنيا تو جهان من همين جاست
تو همين جايي و هر روز من به تنهايي دچارم
من و نزديک خودم کن تا تو رو ياد بيارم
تقدیم به قلب ساده و مهربونت
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:33  توسط مهشید
|
دوست دارم گل من

این بار هم تو را می یابم
در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند
تورا اغاز میکنم
به روی سطر های سپید
تا برگهای دفتر زندگیم ارام ارام از روح ترانه هایت لبریز شوند
باز میگردم به اغاز
به ابتدای نگاهای تو
به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن تو رمزی برای رهایی از تکرار است
رسیدن به اوج جاودانگی است....

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...
شعر مي گويم به يادت در قفس غمگين و خسته ...
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ...
ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط مهشید
|