تبليغاتX
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
ساخت قالب وبلاگ.لوگو.تيتر فلش و...
Powered by:

blogfa.Com

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند.

شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت: چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی . معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی

[+] نوشته شده توسط مهشید در 21:9 | |

 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شده بودم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی که رفت من به انتظارش نشستم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن......... مثل تنها مردن

\

[+] نوشته شده توسط مهشید در 21:8 | |

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

[+] نوشته شده توسط در 13:41 | |

يكي بود يكي نبود . مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي که از دنیا رفت همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت می رود . 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت.

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))


                                                                                         پائولو كوئلیو

[+] نوشته شده توسط در 13:35 | |

شايد ديگر مرا نشناسي ! شايد مرا به ياد نياوري ، اما من خوب تو را ميشناسم . ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم ميشدي . و من همه آسمان را دنبالت مي گشتم، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميکردم
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ، نور از لاي انگشت هاي نازکت می چکيد . راه که ميرفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند
يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميکردي و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط ميگفت: همين که پايتان به زمين برسد ، مي دانم چطور از راه به درتان کنم
تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که مي شد در آغوش نور به خواب ميرفتي
اما هميشه خواب زمين را مي ديدي . آرزويي، روياهاي تو را قلقلک ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين کار را کردم ، بچه هاي ديگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را . ما ديگرنه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم کرديم
دوست من ، همبازي بهشتي ام ! نمي دانی چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند: از قلب تو تا من يک راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا 
      
بلند شو ، از دلت شروع کن . شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم .....

[+] نوشته شده توسط در 13:32 | |

 

 آري ٫ پرواز در سكوت!

 

خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم

 

ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!

 

پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !

 

خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!

 

ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد

 

ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد

 

خدايا اين چه روزگاري است!

 

كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند ... كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

 

اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!

 

اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!

 

اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

 

خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما ... آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز... خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم... خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني... خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم

 

خدايا از تو آرامش مي خواهم... مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم... ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

 

مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت... مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو

 

خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم... خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم... مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي

 

خدايا ديگر سخن نمي گويم ... سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم ... پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

 

پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن

 

من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را 

 اگه این متن رو نوشتم حتمآ یه دلیلی داشته , آخه خیلی دلم گرفته ....

[+] نوشته شده توسط در 13:31 | |

شخصی به زیارت خانه ی خدا رفت.

در مقابل عظمت کعبه ایستاد و گفت:

تو از خاکی من از خاکم چرا من باید دور تو بگردم؟

خدا پاسخ داد:

تو با پا آمدی باید بگردی...برو با دل بیا تا من بگردم!

[+] نوشته شده توسط در 12:33 | |

قصه نبود،راه بود،خار بود و خون.

لیلی،قصه راه پر خون را مینوشت.راه بود و لیلی می رفت.مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود،معرکه بود.میدان بود،بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود،گوی بود.لیلی،گوی میدان بود،بی چوگان.مجنون نبود.

***

لیلی زخم بر میداشت،اما شمشیر را نمیدید.شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود.لیلی تنها میباخت.زیرا که قصه،قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود.ناپیدا و گم.قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها مینوشت.

قصه که به آخر رسید.مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.

**

لیلی گفت:پس قصه،قصه من و توست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت:قصه نیست.راز است.این راز من و توست.برملا نمیشود،الا به مرگ.لیلی!تو مرده ای.

*

لیلی مرده بود.

[+] نوشته شده توسط در 12:32 | |

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان!
تو بيا
تو بمان با من . تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پای تو درافتادم باز
ريسمانی کن از اين موی بلند
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
اخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش

[+] نوشته شده توسط در 12:28 | |

فاصله بین خواستن و نخواستنم

 

تنها یک عصر گرم  تابستان بود که تو به آرزوهایت رسیدی و

 

من همه آرزوهایم را از دست دادم.

[+] نوشته شده توسط در 12:26 | |

امیدوار بودم راهت را پیدا کنی ....که پیدا کردی

امیدوار بودم به آرامش برسی....که رسیدی

امیدوار بودم سرو سامان بگیری....که داری میگیری

امیدوار بودم از تنهایی در بیای.....که داری در میای

باز هم امیدوارم در کمال خوشبختی و شادی زندگی جدیدت رو آغاز کنی

وسالهای پیش رو را در نهایت آرامش سپری کنی

بهترین آرزوهای قلبیم را در طبقی از اقاقیهای سفیدبرایت به پیشکش میفرستم

بپذیر و به یاد داشته باش همیشه دوستت دارم و خواهم داشت و

همیشه جزیره باقی خواهم ماند.

                                          دوستت دارم

[+] نوشته شده توسط در 12:23 | |

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

[+] نوشته شده توسط در 12:21 | |

خواهر كوچكم از من پرسيد : پنج وارونه چه معنا دارد ؟

من به او خنديدم .

كمي آزرده و حيرت زده گفت : روي ديوار و درختان ديدم
.

باز هم خنديدم
.

گفت ديروزخودم ديدم مهران ، پسر همسايه ، پنج وارونه به مينو مي داد
.

آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
.

بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
:

بعد ها وقتي بارش بي وقفه درد ، سقف كوتاه دلت را خم كرد ، بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد

[+] نوشته شده توسط مهشید در 17:9 | |

دلتنـــــــــــگت هستم ....


و مي دانم اگر لبخند بر چهره تو بدرخشد همه روزگار را فراموش خواهم كرد ....


دلتنگت هستم ....


و اين خط غریب ....


و اين چشمان خسته ....


و اين دست هاي مهربان .....


عجيب بیقراری مي كنند .....


عجيب دلتنگت هستم و مي دانم كه اگر لبخند بر لب هاي تو بدرخشد ....


قدم هايم پرواز مي آموزند ....


و دلتنگ تر مي شوم ....


از اين انتظار فرسوده كننده كه گريزي ندارد .... !

تنها مانده ام و غریبانه


خاطرات مكررمان را دوره مي كنم ....


و به ياد مي آورم که شيريني بودنت را نباید فراموش کنم..


از تو چه پنهان خوب من :


من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چيز را فراموش كردم

 



 

[+] نوشته شده توسط مهشید در 21:4 | |

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟
 
\

[+] نوشته شده توسط مهشید در 8:53 | |

نازنینم!

اگر دیدی کنار ماه می خندم  

میان باد می گریم

اگر زیر بارانی ام  یک چمدان و چتر کهنه دیدی

حرفی نزن و به جایی چیزی نگو.

بگذار مردمان این سوی باد و آن سوی آفتاب

در خانه هایی که چراغ هایشان پر از پروانه مُردست

در خواب نزدیک سحر

نام مرا هجی کنند.

[+] نوشته شده توسط مهشید در 11:29 | |

بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ  در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .

[+] نوشته شده توسط مهشید در 11:24 | |

:: مطالب پيشين